تبلیغات
داستان های قرآنی - کودک خدا ترس
داستان های قرآنی
شنبه 28 مرداد 1391 :: نویسنده : خاطره ملكی

مردی پسر کوچکی داشت. روزی به او گفت: پسرم امروز بیا تا به باغی از باغهای مردم برویم و اندکی میوه بچینیم. پسر خردسال همراهش حرکت کرد به باغی وارد شدند و در پای درختی رسیدند. پدر به پسر گفت: همین جا منتظر باش و به اطراف اندکی بنگر تا کسی ما را نبیند.! سپس خودش بر درخت رفت و مشغول چیدن میوه گردید. چند دقیقه ای که گذشت، پسر فریاد کشید: پدر! یک نفر دارد ما را می بیند.! پدر ترسان و به شتاب از درخت پایین آمد و پرسید: او که ما را می بیند کجاست؟ پسر هوشیار پاسخ داد: او خدایی است که همه را می بیند و بر همه آگاه است. پدر از این سخن فرزند خود شرمگین شد و برای همیشه از کار زشت خویش دست برداشت .





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، قرآن،
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 08:22 ب.ظ
This is a topic that is close to my heart...
Cheers! Where are your contact details though?
جمعه 13 مرداد 1396 08:48 ب.ظ
We stumbled over here different web page and thought I might check things out.
I like what I see so now i am following you. Look forward to looking at your
web page again.
شنبه 7 مرداد 1396 01:40 ب.ظ
I'm really loving the theme/design of your site.
Do you ever run into any web browser compatibility issues?

A few of my blog audience have complained about my website not
operating correctly in Explorer but looks great in Chrome.
Do you have any recommendations to help fix this problem?
دوشنبه 21 فروردین 1396 09:41 ب.ظ
I am genuinely thankful to the owner of this site who has shared this
fantastic piece of writing at at this place.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : خاطره ملكی
نویسندگان
برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

javahermarket