تبلیغات
داستان های قرآنی
داستان های قرآنی
چهارشنبه 25 مرداد 1391 :: نویسنده : خاطره ملكی

تسویه حساب بدون محدودیت زمانی

در آمد به صورت كلیكی

هر كلیك 60 تومان

برای عضویت روی لینك زیر كلیك كنید

صفحه ثبت.نام.كلیك.كنید

Click here

Click here

Click here

Click here





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 3 شهریور 1391 :: نویسنده : خاطره ملكی

چقدر بدبخت هستند کسانی که شکیبایی ندارند. هرگز با این خصلت در زندگی روی آسایش نخواهند دید. ( شکسپیر)

 

بالاترین زیبایی سادگی و آرامش درون است. ( گوته )

 

 

نفس ما را احاطه نموده و اجازه نمی دهد که عشق خداوند در ما جریان پیدا نماید . ( الهی قمشه ای - حسین ) 

 

وجه تمایز بین گذشته ، حال و آینده در پیروی سر سختانه و لجوجانه از یک وهم و خیال باطل است .

(اینشتین – آلبرت)

 

 

سعی نکن که انسان موفقی بشوی بلکه سعی کن  یک انسان ارزشمند موفق بشوی . (اینشتین – آلبرت)

 

انسان بخشی از کل است که ما آن را جهان می نامیم . انسان به وسیله زمان و فضا دارای محدودیت است. ( اینشتین - آلبرت )

 

 

مأموریت ما این است که درب زندان تفکرات و تصورات نا صحیح را بشکنیم و به تمامی مخلوقات خداوند عشق بورزیم و تمامی زیبایی طبیعت را دوست بداریم. در این راه نیازمندیم که تغییرات بسیار اساسی در نظام رفتاری خود ایجاد نماییم. بدینوسیله است که انسان نجات می یابد. ( اینشتین – آلبرت)

 

 

صلح با تمسک به خشونت به دست نمی آید. صلح فقط با درک متقابل قابل دسترسی است . (اینشتین )

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 2 شهریور 1391 :: نویسنده : خاطره ملكی

 

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن! یک سار شروع به خواندن کرد، اما مرد نشنید.

فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید، اما مرد گوش نکرد.

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم. ستاره‌ای درخشید، اما مرد ندید.

مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده! نوزادی متولد شد، اما مرد توجهی نکرد.

پس مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا بگذار بدانم که اینجا حضور داری! در همین زمان خداوند مرد را لمس کرد. اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد.

 

بیدلی در همه احوال خدا با او بود...او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد

 

الا بذکر الله تطمئن القلوب ؛ «یاد خدا کردن، آرامشی است بر دل‌ها» اما سوالی مطرح است. . . آیا «یاد» و «به یاد آوردن» مخصوص شخص غایب نیست؟ به عنوان مثال اگر در جمعی، همگی افراد حضور داشته باشند، آیا باز هم ما از کسی یاد می‌کنیم؟ بدیهی است که حضور فرد باعث می‌شود که ما او را حاضر بدانیم زیرا حضور فرد را در جمع احساس می‌کنیم.

اما علاوه بر «کمیت» یاد کردن؛ در دنیای «کیفیت»، یا به عبارتی دنیای عرفان، متوجه خواهیم شد که بحث کیفیت دارای اولویت بسزایی است؛ کیفیت انجام کار، کیفیت خواسته‌ها، کیفیت شناخت، و به تبع آن کیفیت درک و فهم، کیفیت حضور یا به عبارتی «حس حضور» و سایر موارد...

سکه وجودی انسان از دو بخش تشکیل شده است: کمیت و کیفیت.

ما هرگز از «کمیت و کیفیت» جدا نیستیم؛ حتی برای یک لحظه. به عنوان مثال: یک کارمند هر روز به سرکار خود می‌رود. یک بخش از کار این فرد دارای بعد «کمیت» است: این فرد چند ساعت در سرکار مشغول فعالیت است؟ چه وظایف و مسئولیت‌هایی را بر عهده دارد؟ چه میزان حقوق دریافت می‌کند؟ و سایر موارد کمیتی...

اما از بعد دیگر «کیفیت» کار چگونه است؟ این فرد با چه ذوقی در محل کار حاضر شده است؟ با چه عشقی شروع به فعالیت می‌کند؟ و در یک کلام، کیفیت حضور این فرد در آن محیط چگونه است؟

حال بیاندیشیم که ما با چه کیفیتی، طراح نقش آفرین هستی را احساس می‌کنیم؟ خداوند می‌فرماید: «من از رگ گردن به شما نزدیکترم.» (سوره ق-16) آیا این نزدیکی و حس حضور را تجربه می‌کنیم؟ یا اینکه می‌گوییم تنها «یاد» او کفایت می‌کند؟ خداوند را غایب می‌پنداریم و تنها «یادش» می‌کنیم؟ آیا شایسته‌تر نیست که بالاتر از «یاد» حرکت کنیم و با تمام وجود احساسش کنیم؟

مردان خدا پرده پنداردریدند..... یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

---------------------------  

تا به کی ناله و فریاد که آن یار کجاست..... همه آفاق پر از یار شد اغیار کجاست

اما چگونه حس حضور داشته باشیم؟ آیا به هر کس که از گذری در حال عبور است، می‌گویند بیا، این «حس حضور» را داشته باش؟ آیا هر طریقی را طریقتی نیست؟ آیا هر راهی را رسمی نیست؟ بدون شک برای به دست آوردن چنین کیفیتی، می‌بایست متصل بود.

«ادعونی استجب لکم» ، «اعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرقوا» ، «اقیموا الصلاه (مقیم شدن در اتصال

این‌ها پیام‌هایی هستند که به گوش اکثریت قریب به یقین ما خورده است. حال با خود بیاندیشیم: آنهایی که به چنین کیفیت‌هایی دست پیدا کردند و اصطلاحاً مقیم اتصال شدند، آیا مشتاق و مشتاقان نبودند؟ پس سرمایه اشتیاق خود را خرج کنیم، تا سودی فراتر از تصور زمینی برایمان حاصل شود.

خوشا آنان که دائم در نمازند. بهشت جاودان بازارشان بی

مراحل رسیدن به حس حضور به این شرح است : ابتدا ذکر زبانی   یا الله  یا الله    ،   سپس ذکر قلبی خداوند ، بعد الله وجودی یعنی انسان با تمام وجود حضور خداوند را لمس و درک  کند .

گر چه هدف نهایی در ذکر ،ذکر قلبی و توجه به ذات الهی است اما مسیر طبیعی در این راه برای ما انسان های عادی این است که ابتدا باید از ذکر لفظی و توجه به اسماء و صفات الهی شروع کرده به تدریج به مرتبه ذکر قلبی و توجه به ذات الهی دست پیدا کنیم .

حس حضور به این معنا است که انسان متوجه باشد که پیوسته در حضور خداوند است و خدا او را می بیند و شاهد و ناظر اعمال و رفتار او است . ( عالم محضر خداست...)

نقطه مقابل ذکر ، غفلت است که بزرگترین دشمن و مانع حرکت تکاملی انسان است : غفلت از مبدا ، معاد و مسیر بین این دو.

" پس هر سو رو کنید آنجا روی خداست ."

خداوند در قرآن به کرِِّات اشاره دارد که خدا آگاه به پیدا و پنهان جهان  و کردار ماست. ما باید با  “حس حضور “ درک کنیم که خدا ناظر بر اعمال ماست در چنین حالتی انسان از انجام گناه  در محضر خدا شرم می کند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 31 مرداد 1391 :: نویسنده : خاطره ملكی

 دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌كردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر كس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تكه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا می‌كنم. نه قیل و قال می‌كنم و نه كسی را مجبور می‌كنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌كنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد كه لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 28 مرداد 1391 :: نویسنده : خاطره ملكی

برای مشاهده قیمت هر كدام و جزئیات كلیك كنید............

Click here

Click here

Click here

Click here





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 28 مرداد 1391 :: نویسنده : خاطره ملكی

مردی پسر کوچکی داشت. روزی به او گفت: پسرم امروز بیا تا به باغی از باغهای مردم برویم و اندکی میوه بچینیم. پسر خردسال همراهش حرکت کرد به باغی وارد شدند و در پای درختی رسیدند. پدر به پسر گفت: همین جا منتظر باش و به اطراف اندکی بنگر تا کسی ما را نبیند.! سپس خودش بر درخت رفت و مشغول چیدن میوه گردید. چند دقیقه ای که گذشت، پسر فریاد کشید: پدر! یک نفر دارد ما را می بیند.! پدر ترسان و به شتاب از درخت پایین آمد و پرسید: او که ما را می بیند کجاست؟ پسر هوشیار پاسخ داد: او خدایی است که همه را می بیند و بر همه آگاه است. پدر از این سخن فرزند خود شرمگین شد و برای همیشه از کار زشت خویش دست برداشت .





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، قرآن،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 مرداد 1391 :: نویسنده : خاطره ملكی

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدابگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت . رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشیدو گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست .

 

 

لحظات شادی خدا را ستایش کن

لحظات سختی خدا را جستجو کن

لحظات آرامش خدا را مناجات کن

لحظات درد آور به خدا اعتماد کن

....و در تمام لحظات خداوند راشکر کن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 مرداد 1391 :: نویسنده : خاطره ملكی

ابراهیم ادهم ضمن سیر و سیاحت به لب دریایی رسید و آنجا نشست و به دوختن پاره های خرقه اش مشغول شد . در این اثنا امیری که در سالهای پیشین غلام او بود از آنجا گذر می کرد . همینکه چشمش به ابراهیم افتاد او را شناخت . ولی با کمال تعجب اثری از شاهزادگی و امارت در او نیافت ، بلکه او را درویشی بی پیرایه و خاکسار یافت . پیش خود گفت: پس کو آن حکومت و سلطنت و حشمت و جلال ؟ چرا اینقدر خاکسار و ژولیده حال شده است ؟ ابراهیم که عارفی کامل بود و بر ضمایر اشخاص ، واقف بود در همان لحظه فکر او را خواند و برای قانع کردن وی سوزن خود را به دریا افکند و چیزی نگذشت که صدها هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند در حالی که در دهان هر یک ، سوزنی از طلا بود . ماهیان به ابراهیم خطاب کردند: ای عارف حقیقی همه این سوزنها از آنِ توست ، بگیر . ابراهیم رو به امیر کرد و گفت: ای امیر ، حکومت بر دل ها مهم تر است یا حکومت بر تخت ها ؟ امیر از تماشای این صحنه شگرف به وجد و شور دچار شد و گفت : وقتی ماهیان از روح عارف خبر دارند ، وای به حال کسی که از او بی خبر باشد .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 مرداد 1391 :: نویسنده : خاطره ملكی

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوه ها بالا رود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی چونکه افتخار کار را برای خود می دانست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا رود.

شب، بلندی کوه را در بر گرفت و مرد چیزی را نمی توانست ببیند. همه چیز سیاه بود. ابر هم روی ماه و ستارگان را از او دریغ می نمود. همان طور  که از کوه بالا میرفت، چند قدم مانده به موفقیت پایش سر خورد وسقوط

وط کرد. در حال سقوط، فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. احساس وحشتناک مکیده شدن توسط جاذبه او را فرا گرفته بود. همچنان که سقوط می کرد، در کنار وحشت تمام رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش معلق در آسمان و زمین و فقط طناب او را نگه داشته بود. در این لحظه، چاره ای نداشت جز آنکه فریاد بکشد:

"خدایا کمکم کن!

ناگهان صدای پر طنینی از آسمان شنیده شد:

"از من چه می خواهی؟"

- ای خدا نجاتم بده!

- واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری، طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن!

یک لحظه سکوت...

و مرد با تمام نیرو به طناب چسبید.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش آنرا محکم گرفته بود در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

و شما؟ چقدر به طنابتان وابسته اید؟

آیا حاضرید آنرا رها کنید؟!

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید.

هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده، یا تنها گذاشته است.

هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست.

به یاد داشته باشید که او همواره شما را نگه داشته است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : خاطره ملكی
نویسندگان
برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

javahermarket